تبليغاتX
دیــــــــــــد دوم
قال و مقال

 

مهرداد عزیز:

منظورت این نیست که زبان را آنقدر دست اول فرض کنم که حافظ  ( البته گمان من هم این نیست که در آن صورت است معنی دلبستگی معنا )

پارادوکس غریبی ست در این میانه برای شرح مفروضات که کمی به بی بدیلی و گریز پذیری بی منتهای شعر ربط دارد تا سردرگمی شارح.

معنا که صرفا محتاج دال است برای یک مراوده ...،

 تقصیر در این تقریر بر گردن سوء برداشت همین دست اول و دومی ست، دلبسته معنا شدن است که نیاز به چیدمان و کلنجار با دال ها را دارد چه این دال ها از جنس وآژه باشند و زبان چه رنگ و خطوط. به قصد القای چیزی یا ناچیزی از نظر شاعر در نظر مخاطب.

اتفاقا قصدم یا بهتر بگویم امیدم وفا دار ماندن به ذات زبان است تا جایی که از بند و اسارت مدلول بگریزد، زبان به نوبه خود قابلیت خلق دارد، هر دال به صرف وجود داشتن خود ، ذاتا مدلول هم هست، صرف نظر از ابژه ایی که بواسطه آن دال شده است.

 کارکردی که از زبان میخواهم بطلبم چنین چیزی ست که در خود و بر خود، فرم را قائم کند، قطعا نیاز است که فرم ذات شعر شود و هنر، اما نه این که من فرم را به آن تحمیل کنم با خود زبان ( به صورت مجازی) یا با رنگ یا با حجم یا ... و این اولین فراکنش )پراکنش) تعریف بومی بودن است.

القای تعبیر ادبیات بومی در وهله نخست بر پایه خود بودن و فارق از ناخود بودن استوار است تا آنجا که هیچ معنای مضاعفی جز نیاز بلاواسطه مخاطب بر اثر ننشیند تا جایی که از آبژه نخستین هم در دال مربوطه ردی نماند. مسلما چنین اثری جز با استفاده مستقیم از داشته های محض شاعر در حوزه پیرامونی خویش (که قبل از وقوع دال سازی، در شناخت و جهان بینی او نقش بسته است)، پدید نمی آید.

و داستان دور مانیتور چرخیدن... کلا با چرخیدن مشکل ندارم تا جایی که حوصله یاری ام کند که آن هم بسته به کشش اولیه اثر دارد، اما با دنبال چیزی گشتن مشکل دارم، به گمانم قرار نیست کسی دنبال چیزی بگردد و کسی کسی را به دنبال چیزی بگرداند، اصلا چیزی نیست که کسی دنبالش بگردد و چه کسی چه چیزی می داند که کسی را دنبال آن بگرداند...

 و وظیفه  هنرمند هم این نیست... آنجا که میگویم ادبیات بومی به شکار برشی از شناخت وجهان بینی خویش (نسبت به خود و پیرامون خود) می رود،بدون آنکه چیزی به آن بیافزاید درست به دلیل همین ناچیزی و نادانستگی از هر چیز است، در چنین نگرشی معانی مضاعف بر اثر سایه نمی اندازد،  کدرش نمی کند، چیزش نمیکند و زبان به مثابه کدی بیواسطه، فرم محض می شود. و تارهایی نامریی میان زبان، فرم، شناخت و ابژه شکل میگیرد و مخلوقی ابدی را به شناخت مخاطب گره میزند.

به زحمت انداختن به نوبه خود جالب است اما مشروط بر این که خود اثر به چنین کاری وا دارد آدم را نه نام خالق اثر، باید ببینی خواننده ات اگر نداند این کار، کار مهرداد فلاح است باز هم زحمت دور مانیتور چرخیدن را به خود می دهد یا نه !

انکار نمی کنم که در برخی از کارهای مهرداد چنین جذابیتی ، فی نفسه در خود اثر هست اما نه در همه آثارش، جایی که او فرم را عامدانه و با تفکر از پیش بر اثر تحمیل می کند معنا ( گرچه در درونمایه ) اصل و حادثه ( فرم بواسطه زبان یا رنگ ...) فرع می شود، یعنی درست همان چیزی که خود در یک تعریف بایدی و لازمی از هنر امروز از آن تبری میجوید و می گریزد. چنین تداخلی قطعا در کارهای من هم رخ می دهد و نتیجتن اثر پدید آمده، مخالف باورم شکل میگیرد ، چه ، که مرز ظریفی در این میانه هست ; باز شناختنش همراه با ایهام و آپشن بندی آن بواسطه هزاران مولفه متناقض در ذهنمان ، کمی دشوار .

و چنین اتفاقی هم طبیعی ست مادامی که گمان در خلق اثر دخالت کند و دلیلی  شاعر را به سمت قلم ببرد، گریز از معنا برای آدمی که اسیر و درگیر معناست کاری بس سخت و غریب است.

مدلول ساختن دالی که هستیتش بواسطه مدلول است بدون حضور همان مدلول.

 خلق فرم بدون استفاده از فرم و ...

در عین تناقض، خلق  ترادف و بلعکس.

 و هر دوی این کار به زمان سپرده شود شاید بهتر باشد با کمک همین کنکاش ها که میکنیم.

صرف نظر ازهر نوع نام گذاری بر آنچه درست است های ذهنی مان، تبیین و تشخیص مولفه های مورد نظر با پاک کردن سوء برداشت های بیشمار از تعاریف و کد ها ی مورد اشاره ، به یقین به نقاطی نزدیک به هم رهنمونمان می کند با تفاوت نظر هایی سالم که لازمه شکوفایی و تبلور هنر است.

محمد حامد نیکبخت-فروردین۸۸

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط محمد حامد نیک بخت  | 

 

خواننده ایی میخواند و باسنش افتاده در شلوار                                                 

گل های سرخ خرزره و  ساقه های مو

افتاده روی شیشه ی در اتاق

چه فرق می کند که کدام هست و نیست

و صدای موسیقی بلند سیستم من

به نظم ارگانیک طبیعت می آید یا نه

تا حالا کله ات

بنگ شده است

که هر پنج شش احساس بدنت

قر و قاطی شود

وهیچ چیز را از هیچ چیز تشخیص ندهی

و نهایتن انگشتانت را بکشی روی ابروانت

پیشانی ات

و موهایت

پشت سر هم

تا از چپ

خیره به ليوان چای

بمانی

که شاید

قرار است هیچ اتفاقی نیافتد...

گرچه همان بادی که در همه ی شعر ها می آید

می آید !

و در آخر آویزان شوی به خرزره

صورتت را بمالی به برگ ها و ساقه اش

لیس بکشی و زبانت را بچرخانی روی پرزهایش

بخوری حشراتش را انگار عرق زیر بغل باشد و تو مست...

سینه ات را بمالی به آن

و تکان بخوری مرتب

                     و دست بکشی رو ی برآمدگی هایش

بمکی جلو و عقبش

رانت را بمالی و جمع کنی دور اندامش

فشارش دهی در آغوش

 

 تا چشمانت برود و  دستانت ...

از خود بیخود شوی و ...

                         

چند ثانیه بعد...

...

...

...

 تنت سست شود

...تنت یخ

 و آرام بگیری

...

و آرام ...

 ..........و عرقی مزخرف...

و باز هم کمی بعد

 حالت از خودت بهم بخورد و

مجبور شوی بنشینی یکی یکی

مورچه ها و شته ها را از سرتاپایت جدا کنی

با کف دست بریزیشان پایین

بخاری و چندشت شود

و آنقدر زیاد باشد که تمام نشوند ...

...

فحش فوش فش

چه فرق ؟

وقتی که مرزها آنقد نزدیک و زیاد

 که تا خرخره ات شطرنج شده باشد

و حالا بنشینی و عنکبوت بخوانی که انگار چاره نیست

 ...

تا هیچ چیز از هیچ چیز تشخیص داده نشود...

در این بیخودی  !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط محمد حامد نیک بخت  | 

TinyPic image

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 3 قبل از ظهر  توسط محمد حامد نیک بخت  |